تبلیغات
........................... - داستان کریسمس
 
...........................
                                                        
درباره وبلاگ

سلام به همگی...
من هانیه با کمکه یکسری از دوستام(البته اگه همکاری کنن)این وب رو واسه مدرسه مون،نمونه دولتی غلامی،درس کردیم....
نظر یادتون نره.....
مدیر وبلاگ : هانیه
نظرسنجی
به نظرشما این وبلاگ چه طوره؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
كد ماوس

کدترجمه ی زبان greendreem: رویای سبز رویای سبز رویای سبز رویای سبز رویای سبز رویای سبز رویای سبز
زلزله فال:
کد دیکشنری
یکشنبه 8 بهمن 1391 :: نویسنده : هانیه

 

در داستان زیر مسئله ای در شیمی تجزیه کمی ، به شکل اسرارآمیزی توسط آقای هلمز و دکتر واتسن با متنی ساده و دوست داشتنی که از خصوصیات ذاتی آنها می باشد، مطرح می گردد....

 

به یاد می آورم خواب خوش کریسمس را در اوایل دهه 50 ، شب قبل برف زیادی باریده بود و هلمز و من تا نیمه شب در کنار آتش پیپ می کشیدیم و خاطرات و دشواری هایی را که در دسامبر گذشته در مسیر زندگی ما قرار گرفته بود مرور می کردیم. بعد از خوابی طولانی با صدای شادی مردمی که از کنار پنجره خانه ام در خیابان بیکر عبور می کردند و صدای درشکه ای که پوشیده از برف سنگین شب قبل بود بیدار شدم. هوا سرد و آسمان آن برخلاف شهرهای بزرگ صاف و روشن بود.

بعد از پوشیدن لباس و برداشتن پیپ مناسب به آپارتمان دوست و همکارم آقای هلمز رفتم تا مراسم کریسمس را با هم بگذرانیم ، موقعی که وارد شدم،هلمز روی صندلی خودش در کنار آتش نشسته و مشغول زمزمه آوازی اپراگونه بود و بقیه توان خویش را بر روی تعمیر ویولون گرانبهایش متمرکز کرده بود.

به محض ورود با صدای بلند صدایش کردم و به او گفتم عجب روزی است. ولی از آنجایی که ایده جدیدی فکر او را اشغال کرده بود حرف من هیچ اثری در روحیه عبوس وی نگذاشت، رفتارش در چنین روزی قابل فهم بود.

هلمز با من هیچ صحبتی نکرد حتی موقعی که خانم هودسن با یک هدیه که با کاغذ قرمز روشن بسته بندی شده بود وارد اتاق شد، او فقط ابرویی بالا انداخت و گفت: "هدیه ای برای شما آقای واتسن از طرف یک مشوق" و خانم هودسن با رد ادعای آقای هلمز اظهای داشت: "این هدیه برای شماست. امروز صبح آن را روی پله های راهرو همراه یادداشتی که در آن نوشته شده بود کریسمس مبارک آقای هلمز یافتم".

با شنیدن این جمله هلمز ویولون را کنار گذاشت و بسته را از صاحبخانه باوفایش گرفت و مقابلش گذاشت. از زمانی که با هلمز رفت و آمد داشته ام ، خیلی به ندرت دیده بودم که هدیه ای دریافت نماید، لذا عکش العمل وی با کنجکاوی و سوءظن همراه بود.با دقت زیادی کاغذ بسته بندی شده را باز نمود و بدون این که آن را تکانی بدهد و یا بهم بزند جعبه ساده قهوه ای داخل بسته را که به اندازه یک لیوان بود در مقابل ما روی زمین گذاشت. در حالی که قطرات عرق از پیشانی بلندش سرازیر بود، از داخل جعبه یک شیشه حاوی پودر سفید بدون برچسب را بیرون آورد.

سپس با نگاهی برافروخته و با حالتی عصبی گفت: واتسن آخرین دشمنان ما را به یاد بیاور! با خوشرویی جواب دادم:" هلمز این فقط یک هدیه کریسمس است و یک نفر افتخار داده و با احترام زیاد هدیه ای به عنوان یادگاری برایت فرستاده است."

او در حالی که به شدت با حرف من مخالفت می کرد ضمن توجه به یادداشت روی هدیه با بی صبری خاصی بشکنی زد و گفت:" وضعیت نوشته ها ، یک دستخط عادی نیست، واضح است که صاحب آن عمداً قصد داشته ناشناس باقی بماند. چه کسی ممکن است در این فصل شادی، از کینه و انتقام جویی سود ببرد؟" گفتم:" موریارتی می تواند عامل باشد ولی به نظر می رسد پرلاندو اختلاس گر، گلادسن فاسد و یادکیل که ناپسری خویش را کشته است، در حال حاضر بیشتر می توانند مورد اتهام قرار گیرند." هلمز دستهایش را به هم مالید و شیشه پودر را به محل تحقیق مواد شیمیایی خویش، در گوشه تاریک آپارتمان برد.

همچنان که من و خانم هودسن جشن کریسمس را با یک عدد غاز سرخ کرده و سه نوع شیرینی معروف جشن گرفته بودیم، آقای هلمز نیز عرق ریزان مشغول بررسی و تحقیق بود. گاهگاهی صدای جابه جایی و بهم خوردن ظروف شیشه ای از گوشه اتاق شنیده می شد. در ساعت 10:30 شب هلمز از لابراتوار بیرون آمد. برخلاف انتظار من شاد و پیروز به نظر نمی رسید. در گذشته ، همیشه تحقیقات شیمیایی او با موفقیت شادی برانگیزی همراه بود ولی این بار نگاهی ابهام آمیز بر تمام تصورات او سایه افکنده بود.

با تعجب اظهار داشت:"این ماده به آسانی به وسیله تصعید خالص می شود، در مقابل حرارت مقاوم است بنابراین قطعاً از مواد منفجره نیست، در ضمن مقداری گوشت را به ماده مذبور آغشته نموده و به موش کوچکمان دادم و آن هم با اشتهای کامل تکه گوشت را خورد و بعد هم بدون احساس مریضی و ناراحتی این طرف و آن طرف دوید، اذا ماده مذکور سمی نمی باشد. پس اگر این عمل انتقام جویانه باشد آیا انتظار داشته است که سم را بر روی خودم آزمایش نمایم؟ در هر صورت مشکل شوم و نامشخصی در مقابل ما وجود دارد."

در حالی که ناشکیبایی خودم را از ناراحتی او به واسطه کمبود روح کریسمس در وجودش نشان می دادم به وی گفتم:" این یک هدیه است با همین عنوان آن را قبول کن." هلمز چرخید و قدمی برداشت و بدون توجه به تقاضای من اظهار داشت :" درجه ذوب آن 118 تا 120 درجه سانتیگراد است و از آبی به رنگ قرمز تغییر رنگ می دهد. به طور قطع یک ترکیب کربن دار می باشد، ولی نوع ترکیب آن مشخص نیست. البته با اطمینان زیاد می توانم بگویم که از لحاظ درصد وزنی ٪ 68/8 آن کربن و ٪4/9 آن هیدروژن است."

در جواب گفتم:" یک ساعت به کریسمس باقی مانده است. بهتر است به خانم هودسن و من در این جشن روحانی فصل ملحق شوی!" من احساس محبت همیشگی خودم را به او اظهار داشتم ولی شکر خدا هلمز همیشه همان هلمز بود. با عجله گفت:" به موقعش، دوست من!" و ادامه داد "من دیگر لازم دارم تا قسمتی از این راز را کشف نمایم." و سپس مجدداً ناپدید شد. این دفعه من و خانم هودسن در کنار اجاق منتظر ماندیم. خانم هودسن نگاه کوتاه دزدانه ای از کنار قاب عینکش به من کرد و من در فضای همیشه زیبا و روحانی کریسمس، همچنان که زمان سپری می شد بیش از پیش سرگرم و مشغول می شدم و منعکس کننده شخصیت بزرگترین مشاور کاراگاه جهان می گردیدم.

ناگهان هلمز با حالتی افسرده و بدون هیچگونه سروصدایی در کنار صندلی من ظاهر شد و اظهار داشت ترکیبی غیرمحلول در آب ولی محلول در قلیا است. بعد از این اعلان عجیب او با حالت غرور و نخوت با قدم های بلند به طرف پنجره رفت و نگاهی به خیابان بیکر و لامپ های گازی که در زیر کلاهکی پوشیده از برف می درخشیدند، انداخت و سپس با حالتی خیره کننده که به نظر می رسید پایانی ندارد به تیرگی شب نگاه کرد ولی وقتی بالاخره حرکت کرد و من ساعتم را از جیبم بیرون آورده و به آن نگاه کردم، دیدم که فقط 10 دقیقه گذشته است.

او مجدداً با قدم های بلند به گوشه خاک آلود اتاق رفت و لحظه ای بعد در حالی که بالنی با مایعی بی رنگ در دست چپ و یک اسپاتول (قاشقک) حاوی ترکیب کربنی مرموز (همان پودر سفید رنگ) در دست راستش بود، برگشت و اظهار داشت:" اگر حدس من درست باشد با اضافه نمودن این ترکیب به تدریج گازی از مایع بی کربنات سدیم متصاعد خواهد شد." سپس پودر سفید را به داخل بالن ریخت و در حالی که آن را با شدت تکان می داد و منتظر واکنش بود، به من نگاه کرد.

 

زنگ تفریح: 

سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:

1- نوع ماده مورد نظر چیست؟

2- چه کسی آن را فرستاده است؟

3- منظور از ارسال آن چه بوده است؟

جواب خویش را با راه حل های هلمز مقایسه نمایید.

 

من و خانم هودسن آرام نشسته و با حباب های کوچکی که از داخل بالن به طرف بالا حرکت می کرد هیپنوتیزم شده بودیم.

ناگهان هلمز برگشت و با انگلتان سفید و بلندش به من اشاره کرد و فریاد زد:" مجرم تو هستی واتسن، تو!" خانم هودسن درحالی که از وحشت نفس نفس می زد به آقای هلمز با فریاد گفت:" احترام شب کریسمس را داشته باش، مگر هوش و عقلت را از دست داده ای؟"

چشمان هلمز فقط کمی باز بود و پیشانیش چروک خورده بود و اشاره اش مرتب به من بود. برخلاف خانم هودسن من یکه نخوردم، بلکه برعکس از این که اینچنین به موضوع مرتبط شده بودم، خنده بر من غلبه کرده بود. هلمز در اطراف اتاق می گشت و بی هدف و به سختی جیغ می زد. لیکن همان طور که فکر می کردم بعد از چند لحظه آرام گرفت و خجالت زده نزد ما آمدو بعد از چند دقیقه دیگر تبسم کنان رفتارش مثل همان دوست مؤدب قبلی گردید.

سپس گفت:" واتسن، موقعی که متوجه شدم که ماده مذکور منفجره و سمی نیست ، معما نظریه دیگری را می طلبید. آیا علت انتقام جویی بود؟ اگر این است چگونه؟ اگر این نیست، پس منظور از ارسال این پودر چیست؟ تشخیص آن قطعی و خوشبختانه موردی ساده در تجزیه کیفی ترکیبات آلی است."

بعد ادامه داد:" این ماده به روشنی اسید بنزوئیک است و تو به خوبی این را می دانستی واتسن ولی چهره عادی تو ، دخالت تو را واقعاً از نظرم پنهان نمود." با تبسم گفتم :" خوب هلمز، با این نطق طولانی شانس متوقف نمودنت را به سختی پیدا کردم." در جواب گفت:" تو مرا وادار کردی واتسن." بعد درحالی که سرش را تکان می داد و چشمانش برق می زد، ادامه داد:" تو در این بازی پیروز شدی ، در این مورد حرف بزن!"

" خوب هلمز باید اعتراف کنم وقایع آنطور که انتظار داشتم ادامه پیدا نکرد. من پیش بینی می کردم که زودتر از این از سعی و کوشش دست برداری و من بتوانم واقعیت را زودتر اعلام نمایم. با توجه به این موضوع متأسفم که اصرار تو بیش از انتظارات من بود. من قصد نداشتم تعطیلات کریسمس تو را روی تجزیه و تحلیل این ماده شیمیایی تلف کنم." هلمز گفت:" تلف نمودن وقت؟! نه دوست عزیز من، پروش و به کارگیری مغز و فکر یک نفر، تلف نمودن وقت نیست. حالا که با آرامش به آن فکر می کنم، می بینم که این موضوع هدیه را برایم لذت بخش تر نموده است. چه طریق بهتری از تعقیب نمودن حقیقت با ستنباط و روش علمی وجود دارد؟ این یک کریسمس بسیار شادی بخش و مشعوف کننده بود و فردا را نیز باید با روش جدید دیگری برای جلا دادن ویولون شروع نمایم."

سؤال کردم :" راستی آن حباب ها چه بودند؟" هلمز سرش را به جلو و عقب حرکتی داد و گفت:" ایجاد حباب های دی اکسید کربن، البته یک آزمایش تشخیص برای اسید کربوکسیلیک است. از ترکیب اسیدهای کربوکسیلیک مثل اسید بنزوئیک با بی کربنات سدیم، گاز دی اکسید کربن آزاد می گردد. اولین تست لیتموس من نشان داد که با یک اسید سروکار دارم و همچنین حلالیت زیاد آن در آب و محلول بودن آن در محلول قلیایی مرا به این نتیجه رسانید. زیرا تعداد معدودی از ترکیبات آلی دارای این خاصیت می باشند. ولی من بایستی قبل از این که تو را به ارتکاب جرم متهم نمایم مطمئن می شدم. شما اصرار داشتید که این یک هدیه است و فقط فروشنده آن به طور قطع از آن اطلاع دارد و همین موضوع باعث شد که درنهایت به شما مظنون گردم."

"خوب در مورد باز نمودن پنجره و آن همه تأنی و وقت گذرانی، با چه پروژه ای درگیر بودی و تفکر می کردی؟"

هلمز جواب داد:" مطابقت و تنایب دوست من."

" چی؟"

ادامه داد :" ببین واتسن، ما دو قانون ساده داریم که یکی به وسیله جان پروست فرانسوی و دیگری به وسیله جان دالتن انگلیسی تهیه شده است. پروست قانون نسبت های قطعی و دالتون قانون نسبت های چندتایی را برای ما وضع کرده اند. اولین قانون بیان می دارد که در جسم مرکب عناصر تشکیل دهنده از لحاظ وزن با یکدیگر متنایب هستند. دومین قانون بیان می کند که نسبت این اوزان قابل برگرداندن به نسبت اوزان اتمی آن ها می باشد."

" متأسفم هنوزز متوجه نشده ام."

هلمز ادامه داد:" به یک حالت مشخص توجه کن، فرض می کنیم کربن 12 برابر هیدروژن وزن داشته باشد، پس به سادگی استنباط می شود که 68/8تقسیم بر 12، مساوی 5/73 و 4/9تقسیم بر یک، همان 4/9 خواهد بود. حالا 5/73 تقسیم بر 4/9 مساوی 1/17 می گردد. بنابراین قانون به ما می گوید که در جسم مرکب به ازای هر 7 کربن ، 6 عدد هیدروژن وجود دارد."

" هلمز، موضوع زمان طولانی چی؟" او ادامه داد:" در حالی که به تیرگی شب خیره شده بودم، متوجه چندین احتمال گردیدم و برایم روشن شد که ٪26/3 باقیمانده وزن جسم می تواند اکسیژن باشد، چون وزن اکسیژن 16 برابر وزن هیدروژن است، پس 26/3 تقسیم بر 16 مساوی 1/64 و 4/9 تقسیم بر 1/64 مساوی 3 خواهد شد."

" بنابراین بایستی سه هیدروژن برای هر یک از اکسیژن ها وجود داشته باشد."

هلمز جواب داد:" دقیقا درست است و اسید بنزوئیک ترکیبی است با 7 کربن، 6 هیدروژن و 2 اکسیژن. حقیقتا این یک مطلب ابتدایی است."

خانم هودسن که به سختی از حالت ابهام بیرون آمده بود به آقای هلمز اظهار داشت:" ولی اگر دکتر واتسن این هدیه را برای شما فرستاده است، به خاطر خدا چرا با این همه معما و رمز؟ چرا موقع ارسال هدیه نامش را مشخص ننموده است؟" هلمز با خوشحالی پیپ خودش را با تنباکو پر کرد سپس گفت:" خانم هودسن اسید بنزوئیک می تواند به عنوان آستری برای جلا دادن ویولون مورد استفاده قرار گیرد و این حقیقتی است که بی شک دکتر واتسن آن را از یکی از معدود ویولون سازان ایتالیایی در لندن به دست آورده است. دکتر واتسن علیرغم حسادتی که در مورد توجه شدید من به ویولون داشته است، یک هدیه حقیقی به من داده است. واتسن در تو یک روح واقعی کریسمس وجود دارد."

"هلمز به من بیش از اندازه افتخار دادی که زبانم از بیان آن عاجز است."

"راستی دوست خوب من ، ببین فقط چند ثانیه به نیمه شب باقی مانده است، یک لحظه دیگر باقی است، کریسمس مبارک خانم هودسن! کریسمس مبارک واتسن!"

منبع:kanoon.ir





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.